سلام همشهری، قصه دارم … قصه ای که هم شادی دارد هم غصه… القصه…
شما هم شنیده اید؟
خیلی ها می آیند، خیلی ها می مانند، خیلی ها هم می روند …
امسال که خیلی ها عزم آمدن کرده اند… نمی دانم چرا رزم جامه بر تن به سوی بهشت می تازند؟!
انگار در قلب بهشت، روبه روی آن درختان بلند و هوای مطبوع، چند ساختمان دلبری می کند. ظاهراً از آنِ خواصند، یعنی باید خیلی خاص باشی تا راهت دهند که داخل شوی…
ساختمان شورای بهشت…
آری بهشت… هم شورا دارد و هم شهرداری… با شکوهند، زیبایند و بوی کباب هم به مشام می رسد گهگاهی… شنیده ام بچه های جنوب شهرمان هم داخلش شده اند گاهی…
بعضی ها آمده اند و آستین ها را بالا زده اند … بعضی برای راه انداختن کار خلق الله، حساب کتاب کردن دخل و خرج شهر بهشت، عقل روی عقل گذاشتن ها…
فکر کنم برای دودی که گاهی از جهنم می آید هم فکرهایی کردند… نمی دانم این فکرشان، بکر هم بود؟!… من که هنوز سرفه می کنم…
اقلیتی هم دیده بانی کردند … گویی ساختمان کناری شورا را دید می زدند … نمی دانم چه خبر است که همه آن را می پایند!!!
بعضی ها آمده اند اما با چه فشاری… گمان کنم با مترو آمده اند!!!
شنیده ام بعضی ها میوه ممنوعه چیده اند و نوش جان کرده اند…
خلاصه همه این بعضی ها عرق بر جبینشان است، حال از سر زحمت یا از خجالت… چه فرقی می کند مهم عرق جبین است دیگر… هان؟!
راستی فقط یک چیز را نمی دانم؛
چرا اواخر بهشت پزشکی قانونی است؟!
مگر بهشت جاویدان نیست؟!
فکر کنم این بهشت آن بهشت نیست که مادرم برایم گفته بود… چون اگر دقت کرده باشید انتهای بهشت ما دادسرا دارد آن هم از نوع تجدید نظر … نشنیده بودم خلاف کار هم دارد این بهشت… آنجا که نعمت فراوان است، خلاف دیگر چرا؟!
من حامدم یعنی ستایشگر… عزتم را خدا داده و نانم را پدر و مادری که همیشه آستین هایشان بالا بوده… نه برای چیدن میوه ممنوعه، بلکه برای جمع و جور کردن یک سفره نقلی با نان حلال…
منِ پایین شهری آمده ام ببینم می دهند حساب و کتاب بهشت را برایشان از نو بسازم… آخر منم مهندسم آن هم مهندس مالی… می گویند اگر کتابت را خوب بنویسی، زود دکتر می شوی… دکتری که می خواهد حال شهر بهشت را خوب کند…
نمی دانم اجازه می دهند، نمی دهند … که اگر بدهند…
اصلاً چرا از آنها بخواهم؟… از خدایمان می خواهم که اگر و فقط اگر قرص و دوای خوب شدن حال شهرمان را برایم نسخه می کند، تو را همراهم کند همشهری تا باهم به بهشت وارد شویم…
ارادتمند – حامد قهرمانیان
عدالت با تو برقرار می شود همشهری…
